

در کتاب تصویری گل های پیاده رو دختری کوچک با لباس قرمز رنگ همراه پدرش از مغازهی خواروبار فروشی به سمت خانه قدم میزند. دختر در حالیکه پدرش چندان توجهی به او ندارد، گلهای وحشی بین راه را جمع آوری میکند.

ین بازی ها تلفیقی از بازی و حرکت و ادبیات عامیانه هستند. بازی اصلی ترین راه شناخت و زبان اصلی ترین ابزار ارتباط کودک است. از سوی دیگر انجام بازی های سنتی کودکان را از کودکی با میراث فرهنگی سرزمین شان آشنا...

کلاهی که سر مادربزرگ رفت!اگر شما جای یک دختر پنج شش ساله باشید و بخواهید به مادربزرگتان هدیه بدهید، چهکار میکنید؟...

پنگوئن و میوهی درخت کاج داستانی است لطیف در ستایش دوستی و مهربانی. کودکان همچنین با خواندن این کتاب، به تفاوت زیستی جانداران پی میبرند و میآموزند که محل زیست پنگوئن منطقهی سردسیری است و درختان کاج در جای مرطوب و معتدل میرویند.

ویلفرد هیچ وقت گوزنی نداشت. تا این که یک روز، سر و کله ی گوزنی اطراف خانه ویلفرد پیدا میشود. ویلفرد نام گوزن را مارسل می گذارد و برایش توضیح می دهد باید چه قوانینی را رعایت کند تا حیوان دستآموز خوبی باشد.

جرمی هر شب خواب کفش هایی را می بیند که دوست دارد. همه ی همکلاسی های از این کفش ها دارند به جز او و آنتونیو. مادربزرگ معتقد است باید چیزی را بخرد که نیاز دارد، نه چیزی را که دوست دارد...

دخترک همانند همهی کودکان کنجکاو است و پر از سوال دربارهی دنیا. پدرش او را به گردش میبرد و با خواندن کتابها به پرسشهایش پاسخ میدهد. اما این شرایط با رفتن پدر تغییر میکند.

یک روز آقای مزرعه دار به سگش گفت: «مکس، بلدی دزد بگیری؟» البته که مکس بلد بود! مکس می توانست هر چیزی را بگیرد! و اینطوری شد که مکس راه افتاد تا دزد هویجها، توتها، لوبیاها....

برخی از بهترین متلهای ایرانی با همهی زیباییها در وزن و آهنگ، اندرونهی آن دیگر مناسب کودکان ما نیست. در بسیاری از متلهای زیبای ایرانی رنگی از خشونت هست...

شعرهای این کتاب با شعرهای آشنایی چون «بارون میاد جرجر»، «لیلی حوضک»، «جم جمک برگ خزون»، «دس دسی بابا می آد» و «آفتاب مهتاب چه رنگه؟» آغاز میشود...

شاه لاک پشت ها، که می بیند، حوزه ی قدرتش بسیار کوچک است، به فکر گسترش آن می افتد، اما برای گسترش کشورش باید پا روی گرده ی دیگر لاک پشت ها بگذارد. او خیال می کند...

قصه از جایی شروع شد که بادبادک فلوید لای شاخ و برگ درختی گیر کرد. او برای پایین آوردن بادبادکش اول لنگه کفش نازنینش را به سمت بادبادک پرتاب کرد، اما آن هم لای شاخ و برگ درخت گیر کرد و مجبور شد برای پایین آوردنش، آن یکی...